به عمق نومیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود را
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و
روح مرا رهایی بخشید.
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم.
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد در دستانم
به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با
شور زندگی شعله ور شد.
معنای تاریکی را نمی دانم اما آموختم که چگونه
بر آن غلبه کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 22:43  توسط سجاد
|
سلام به همه دوستان گلم
از اینکه مدتی بود که به شما سر نمی زدم و آپ نمی کردم معذرت می خوام چون خیلی سرم شلوغ بود و اصلا" وقت نداشتم ولی حالا اومدم تا باز کنار شما باشم.
حرف هایت همه را شنیدم
بوی خوب احساس را از آنها حس کردم
همه بر دلم نشست و عشق دوباره در خاطرم جوانه زد
پس باز انتظار اما
انتظاری شیرین
خواهی آمد در کنارم و وجودم را سرا پا عشق خواهی کرد...
+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 10:23  توسط سجاد
|
سر آغاز طلوع نبوت پیامبر و مبشر عالم هستی محمد مصطفی(ص)
بر همه مسلمانان و عاشقان مبارک باد
من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت
من عاجزانه می گویم که به عشق تو نیازمندم
من هنوز به بارگاهی نرسیده ام
که عشق ببخشم و جانم عشق طلب نکند
من تو را دوست دارم
و از قلب سرخ تو
به قلب آبی آسمان می رسم...
+ نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 1:53  توسط سجاد
|
دوستان خوبم سلام:
فقط می خواستم بگم که امروز تولد منه و من ۲۰ سالم میشه پس تولدم مبارک...
این شعر را هم به اونی که خیلی دوستش دارم تقدیم می کنم...
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو
با واژه ها بیان کنم.
اینها سر شار ترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام
با این همه هنگامی که می خواهم این ها را به تو بگویم و یا بنویسم
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم رابیان کنند
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم
می توانم بگویم ان گاه که با تو ام چه احساسی دارم
آن گاه که با تو ام
احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 1:24  توسط سجاد
|
دو مشت گل در دست گیر
تا آنجا که می توانی به هم بیامیزشان
از مشتی از آن تندیس من
و از مشتی دیگر تندیس خود
اکنون بی درنگ تندیس ها را خرد کن
دوباره به هم بیامیزشان
از نو هر دو را بیافرین
یکی به شکل تو
و دیگری به شکل من
گل من گل توست
و گل تو گل من.
+ نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 0:53  توسط سجاد
|
ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه ای ازشب
همچنان به گفتگوی دست ها
گوش فرا داده ایم و ساکتیم
و در چشم های هم، یکدیگر را می خوانیم
در چشم های هم، همدیگر را می بخشیم
من همه دنیا را در چشم های او می بینم
او همه دنیا را در چشم های من می بیند
ما در چشم های هم ساکتیم
یکدیگر را می بینیم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه لطیف، مهربان دست خاموشیم
و ماه در اوج آسمان می رود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:19  توسط سجاد
|
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم، به این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم.
من پشیمان نیستم
با من ای محبوب من ، از یک من دیگر
که تو او را در خیابان های سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 12:11  توسط سجاد
|
ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگر از توان و استقامتم
از نانی تناول می کند و یا از شرابی می نوشد
که خویشتن نا توانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آن که دستی بر آورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای
یا از ظرفی بخورم که تو آن را نتبرک نساخته ای
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 1:30  توسط سجاد
|

بگذار آن باشم که
در کوهساران با تو گام بر می دارد
بگذار آن باشم که
در کنار تو گل می چیند
بگذار آن باشم که
از ژرفای احساسات خود به او می گویی
بگذار آن باشم که
رازهایت را به او می گویی
بگذار آن باشم که
در غم به سوی او می روی
بگذار آن باشم که
در شادی همراه او می خندی
بگذار آن باشم که
تو عاشقش هستی...
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 12:22  توسط سجاد
|
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را ادراک ماه با و دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من
که به اندازه بک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 20:17  توسط سجاد
|
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه صدای فاصله هایی که
مثل نقره تمیزند
و با شنیدن
یک هیچ می شوند
کدر...
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 19:59  توسط سجاد
|
زیبا ترین شعرم را
در خواب گفتم
من بودم تو بودی و تاریکی
در تاریکی برق چشمانت را دیدم
از چشمانت گفتم
از عشق
کاش از خوابی که تو در آن باشی
هیچ وقت بیدار نشوم
اگر چشمانت بگذارند
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 15:40  توسط سجاد
|
به هنگام غروب غمگین دستهایم را
به مخمل نیلگون آسمان خواهم کشاند
و خورشید را به جشن ستاره ها خواهم برد
و به دریا خواهم گفت:
با من مهربان باش!
و با چوب بلند زیتون بر شن های ساحل خواهم نوشت که:
خوب من دوستت دارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 0:41  توسط سجاد
|
عشق
دوری جستن از از تسلط بر او
و دوری جستن از فریب دادن او
در این دنیا همه می خواهند
عاشق باشند
عشق
احساسی نیست که بتوان
آن را ساده انگاشت
عشق احساسی است
که باید آن را گرامی داشت
به بار آورد
و از آن مراقبت کرد
عشق
دلیل زندگی است...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 0:20  توسط سجاد
|
آنگاه تو را دیدم
شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی
مرا غرق در هیجان کرده بود
آنگاه تو را شناختم
دانستم که تو هم مانند دیگران انسانی هستی با توانایی ها و کاستی ها
آنگاه که با هم صمیمی تر شدیم
شوق دانستن اینکه عشق به تو چه احساسی داره
مرا غرق در هیجان کرد
ولی انچه بیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می کند
خود تو هستی
و عشق میان ما...
+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 1:20  توسط سجاد
|
ای کاش می توانستم بگویم
که با من چه می کنی
تو جانی در جانم می آفرینی
تو تنها سببی هستی
که به خاطر ان روز های بیشتر
و شب های بیشتر
و سهمی بیشتر
از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی
که فردایی
وجود دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 0:21  توسط سجاد
|
با سلام خدمت دوستان خوبم
تحویل سال نو و این بهار خجسته را خدمت شما دوستان عزیزم تبریک می گویم امیدوارم سالی پر برکت همراه با شادی و نشاط را در کنار خانواده هایتان سپری کنید
همچنین اربعین حسینی را هم خدمت شما عاشقان حسینی تسلیت می گویم

Happy new year
+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 0:56  توسط سجاد
|
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم
اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید
که دوستت دارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 22:52  توسط سجاد
|
نمی خواهم جز من دوست دار دیگری باشی
نمی خواهم برای لحظه ای کنار دیگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم لبی باشد که بر لبهایت بنشیند
نمی خواهم بی وفایی میان ما سایه بیاندازد
نمی خواهم جدایی پایه عشقت بر اندازد
نمی خواهم آسمان با تو سخن گوید
اگر چه قاصد من باشد و
پیغام من گوید...
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 1:22  توسط سجاد
|
چشات چشمه نور یه باغ دوره
دلت تنگ بلوره برام سنگ صبوره
تو از شهر قشنگی به نام شهر رویا
ستاره می شماری برای آرزوها
من از باغ گل یاس برات می چینم احساس
به پات می ریزم عشقم بشه یه کوه الماس

عزیزم نظر یادت نره

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1:26  توسط سجاد
|